یادداشت‌ها و جستارهای شخصی مهدی افراشته؛ نوشته‌هایی که جای دیگری منتشر نمی‌شوند

بازگشت به صفحه اصلی

در ستایش حمیدرضا صدرنسخۀ بازنوشتۀ یادداشتی قدیمی

در ستایش حمیدرضا صدر

می‌دانم دیگر «ریو فردیناند» و «پُل اسکولز» در منچستریونایتد و «جان تِری» و «فرانک لمپارد» در چلسی نیستند؛ اما اعتراف می‌کنم که این آخرین آلبوم عکسی‌ست که از فوتبال اروپا در حافظه‌ام دارم.

وقتی در جام‌ جهانی اخیر می‌خواستم آلبومم را با قاب‌های جدید به‌روز کنم، از یازده بازیکن آلمانِ‌ محبوبم به سختی دو نفر را شناختم.

دقیق یادم نیست آخرین باری که ۹۰ دقیقه پای یک فوتبال اروپایی نشسته‌ام کِی بود؛ گرچه می‌توانم آن «آخرین بار» را با جزئیات توصیف کنم.

آن‌موقع «مزدک» ایران بود و حداقل هفته‌ای یک گزارش اروپایی یا داخلی داشت. «عادل» نود را اجرا می‌کرد، تهیه‌کنندۀ فوتبال۱۲۰ بود و برای تهیۀ ویژه‌برنامۀ جام جهانی ۲۰۱۸ گرم می‌کرد.

قحط‌الرجال کارشناس و مفسّر فوتبال نبود و هر شب یا مرتضی محصص را می‌دیدم که ترکیب تیم‌ها را بررسی می‌کرد یا حمید حاج‌رضایی را نظاره‌گر بودم که از فرهنگ فوتبال می‌گفت. گاه‌گُداری هم پای صحبت‌های فنی مجید صالح می‌نشستم.

در این میان، حمیدرضا صدر را جور دیگری دوست داشتم. صدر قصه گفتن بلد بود؛ طوری که وقتی پای صحبت‌هایش می‌نشستم، «پسری روی سکوها» را می‌دیدم که مسابقۀ پیشِ رو را با نگاهی به تاریخ، سینما و گاهی سیاست روایت می‌کرد.

صدر با آن صورت گرد و کت هم‌رنگِ مو و ریشش، معلم من بود؛ معلمی که هیچ‌گاه از نزدیک برخوردی باهم نداشتیم. تسلط، عشق به کار، اهمیت به تقویم و رویدادها را از او آموختم.

شروع صحبت‌هایش نه با «سلام عرض می‌کنم خدمت شما بینندگان عزیز» بود و نه با تسلیت و تبریک‌های بی‌فایده.

هنوز یادم هست وقتی از «اولدترافورد»، «فرگوسن» و «لیورپول» حرف می‌زد، چشمانش برق می‌زد. گویی هر بار اولین بار بود که فوتبال می‌دید و هیجانش را تجربه می‌کرد. عشق به فوتبال از حرکات دست‌ها و زبان بدنش جاری بود. اسم هر تیم، بازیکن یا مسابقه‌ای او را به خاطره‌ای در گذشته می‌بُرد. فوتبال‌های قدیمی را سکانس‌به‌سکانس در ذهنش ثبت می‌کرد و به معنای واقعی کلمه از تماشای فوتبال لذت می‌برد.

اوایل که صدر ‌را شناختم، گمان می‌کردم که او شیفتۀ فوتبال است و بس؛ اما در دورانی که مخاطب پروپاقرصِ «همشهری جوان» بودم، تصاویری از منزلش را به بهانۀ گفت‌وگویی با او در این هفته‌نامه دیدم. زندگی‌اش با فیلم، کتاب و البته فوتبال محاصره شده بود. آنجا با چهرۀ جدیدی از دکتر آشنا شدم. در واقع با خواندن آن گفت‌وگو بود که فهمیدم صدر مخاطب و منتقد حرفه‌ای سینماست، قلم شیوایی دارد و البته، غرقِ لذت فوتبال است.

صدر با علایقش زنده بود و به مرگ زیاد فکر می‌کرد. احتمالاً به همین‌ خاطر هم بود که لحظه‌لحظۀ زندگی‌اش را یا می‌خواند، یا می‌نوشت یا می‌دید. از طرفی، انگار با همۀ وجود حرف سهراب را که می‌گوید: «ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است» را درک کرده بود.

دکتر در تیر ۱۴۰۰، «نیمکت داغ» زندگی را تاب نیاورد. سرطان با «پیراهن‌های همیشه‌»اش آمده بود تا این بار جانِ «پسری روی سکوها»‌ را بگیرد.

تا‌ به‌حال فقط «از قیطریه تا اورنج کانتی» را از صدر خوانده‌ام. تازه آن‌هم آن‌قدر پای صفحه‌به‌صفحه‌اش اشک ریختم که در میانۀ کتاب می‌خواستم رهایش کنم.

منتظرم تا روزی که کم کم همچون بقیۀ رفتگان به فراموشی سپرده شد، غبار فراموشی را از روی کتاب‌هایش کنار بزنم و شروع به خواندن‌شان کنم و دوباره از صدر بگویم و بنویسم. بی‌معرفتی‌ست اگر برای نسل آینده نگویم که «روزی روزگاری فوتبال» با حمیدرضا صدر تماشایی بود.

اگر هم عمر کفاف نداد، آن دنیا پی‌اش می‌گردم و پامنبری روایت‌هایش از یونایتد و آرسنال می‌شوم.

توضیح: این مطلب، بازنویسی جستار «روزی روزگاری فوتبال» است که در تیر ۱۴۰۰ در ویرگول منتشر کردم. در بازنویسی، کمی سروسامانش دادم و سعی کردم شوروحال نوجوانیِ آن‌موقع در متن باقی بماند.
از این یادداشت لذت بردی؟ اگر این محتوا برات مفید بود، می‌تونی با یه قهوه از من حمایت کنی.
قهوه مهمونم کن